من عکاس نیستم

یادم نیست واژه‌ی «خیابانی» رو اولین بار کجا و برای پسوند چه کاری که در خیابان انجام می‌شود و بر خیابان تاثیر می‌گذارد شنیدم. ولی خوب یادمه چرا فکر کردم عکاس باشم و عکاسی کنم، خوبه.

سعید نامی روی فیس‌بوک صفحه‌ای داشت که من به واسطه‌ی کارم و بخاطر ارتباط او با سلبریتی‌ها لایکش زده بودم! کم‌کم دیدم عکس‌هایی که روی این صفحه آپلود می‌شوند از حالت روزمره خارج شده و استایل «هنری» گرفته. کارش شد عکاسی از مدل‌هایی که به خونه‌اش می‌اومدن و در آتلیه‌ی خونگی‌اش که خودش ساخته بود براش ژست می‌گرفتند.

شاهد این روند کارش بودم تا یک روز به ذهنم رسید چرا من همچین چیزی نداشته باشم؟ منظورم صفحه‌ی فیس‌بوک عکاسی بود. راستش از اول از مدلینگ و عکس‌هایی که با ژست‌های ساختگی گرفته می‌شد خوشم نمی‌اومد و در طی زمان‌هایی که عکس می‌گرفتم هم کمترین تعداد عکس‌هام به این نوع تصاویر اختصاص داره.

اون زمان هیچ چیز از عکاسی و برندینگ نمی‌دونستم؛ برعکس صاحب صفحه‌ی یادشده که وقتی من به فکر راه انداختن صفحه‌ی عکاسی بودم اون کار ساخت موزیک ویدیوهای زیرزمینی رو شروع کرده و برای خودش برندی شده بود. فکر می‌کردم عکس خوب یعنی عکسی که از طبیعت گرفته شده و چشم‌نواز باشه. همین! شروع کردم در آرشیو عکس‌هام گشتن و چندتایی پیدا کردم. خیلی مبتدی به ادیتشون در نرم‌افزارهایی که الآن مشابهشون برای موبایل زیادند، پرداختم و به نظرم «چیز» های خوبی شدند. اسم صفحه رو «عکس‌های سروش» با همین اسپلی که الآن آدرس وبلاگم هست گذاشتم. بعدها که فیس‌بوک فیچر یوزرنیم گذاشتن رو اضافه کرد هم، سروش با همین اسپل رو انتخاب کردم و بعدتر چون این یوزرنیم برای اینستگرم آزاد نبود، یک i اولش گذاشتم یعنی: اینستگرم سروش.

کم‌کم لایک‌هایی که می‌گرفتم زیاد می‌شد، کامنت‌های کم‌وبیش اعضای صفحه و بعضا مسیج‌هایی که دوستام در مدح کارم می‌دادند انگیزه‌ام رو برای ادامه و پیشرفت بیشتر می‌کرد. سراغ دوربینی رفتم که تنظیمات پیشرفته‌تری داشته باشد، روز عکاس که می‌شد پیام تبریک می‌گرفتم با اینکه هیچوقت خودم رو عکاس نمی‌دونستم. همیشه تکرار می‌کردم: من عکاس نیستم؛ فقط یک دوربین دیجیتال دارم.

یک دفعه و پس از دو سال این کارها رو دور باطل شناختم! چند تا از عکس‌های خوبم رو روی تخته شاسی چاپ کردم و به دیوار اتاقم زدم؛ انگار بعد از اون عکاسی برای من «دیگه» معنی نداشت.

چند سال گذشت تا اینکه در دانشگاه یک دوره‌ی عکاسی توجهم رو به خودش جلب کرد. دوره‌ای که اصول اولیه‌ی فنون عکاسی رو آکادمیک تدریس می‌کرد و مدرک می‌داد. من که تا پیش از اون بخاطر همین دوره ندیدن به خودم جرات نمی‌دادم خودم رو عکاس خطاب کنم، موقعیت شرکت در کلاس رو از دست ندادم.

بعد از دوره دیدم به این حرفه و هنر سفت و سخت‌تر شده بود. جراتم رو برای دوربین دست گرفتن و عکاسی کردن به کلی از دست داده بودم. حس می‌کردم از این به بعد هر عکسی بگیرم طبق اصولی که یاد گرفتم نیست، پس با نگاه صفر و صدی‌ای که داشتم، فکر می‌کردم نباید عکس بگیرم.

باز یک سال تمام رو اینطور پشت سر گذاشتم تا تابستون گذشته با پادکست «هیستوگرام» کاملا اتفاقی آشنا شدم. پادکستی که دقیق‌تر به فلسفه‌ی عکاسی می‌پرداخت و در گفت‌وگوهایی که من ازش شنیدم سعی داشت به یک سوال ساده پاسخ بده: «عکاسی چیست؟»

همین پادکست بود که جرقه‌ی اولیه‌ی انتخاب «عکاسی خیابانی، شهری و مستند به عنوان ژانر مورد علاقه‌ام» رو در ذهنم زد. وقتی بیشتر پیگیر شدم، صداقت در نتیجه‌ی کار و ثبت در لحظه‌ی صحنه‌های واقعی کنجکاوری‌ام درباره‌اش من رو به سمت عکاس‌هایی که در این سبک کار کرده‌اند و می‌کنند کشوند و انتخاب منابعی برای مطالعه، عکس‌هایی برای دیدن و پیگیر صحنه‌هایی شدن برای ثبت، شروع فصل جدیدی شد در پرداختنم به عکاسی.

ترکیب‌بندی در عکاسی از هارالد مانته، هنر و عکاسی از آرون شارف، درباره‌ی عکاسی از سوزان سانتای، فرهنگ دوربین از هالا بلاف، عکاسی خیابانی از اریک کیم، ذن در هنر عکاسی خیابانی باز از اریک کیم، عکاسی مستند از علی‌اکبر شیرژیان و عکس ناب از نیما افشارنادری کتاب‌ها و منابعی هستند که در این مدت به جمع‌آوری‌شون پرداختم و سعی در مطالعه‌شون داشتم. اگر منابع بیشتر و بهتری می‌شناسید ممنون می‌شم کامنت کنید.

حس می‌کنم هویت عکاسی در این سبک است و حالا که علاقه‌ام رو پیدا کردم، دوباره به این سادگی و سرعت رهایش نمی‌کنم.