نود و چهار و پنج

توو سالی که گذشت بار ها تصمیم گرفتم از اتفاق هایی که افتاده و چیز هایی که یاد گرفتم، اینجا، روی وبلاگم بنویسم
اما یا اینقدر وقت و حوصله‌اش نبود که تاریخ انقضاشون تموم میشد، یا وقتی دقیق تر میشدم میدیدم برای نوشتنشون اهمیت زیادی قائل نیستم!

همیشه آخر سال ها که میشه برمیگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم… اینکه میگم همیشه به معنای واقعی کلمه منظورم همیشه‌اس! هرچی یادم میاد سال هام رو اینطوری تحویل دادم
توو یه نگاه چیز هایی که باید بهشون عادت میکردم رو میبینم، چیز هایی که باید به دست میاوردم و یا کنار میذاشتم، چیز هایی که به دست آوردم و یا از دست دادم…
و همینطور برنامه های سال جدید رو دارم که چه عادت هایی باید داشته باشم، چیا باید به دست بیارم و چیا رو باید بزارم کنار…

سال نود و چهار برای زندگی من تقریبا دوره‌ی اوج گرفتن توو پروازم بود! میشه به شروع پروازی تشبیهش کرد که نود و سه تیک‌آفش بود

سالی بود که رضایت من از شرایط انتخابی گذشته‌ام جلوم رو نگرفت؛ همه‌چی دست به دست هم داد تا شرایط بهتری رو برای پیشبرد زندگیم رقم بزنم
یاد گرفتم فرمون زندگیم رو، حتی برای یه لحظه دست کسی ندم و نزارم به جام زندگی کنن و برام تصمیم بگیرن
یاد گرفتم زندگی اونقدر کوتاهه که برای کینه و نفرت وقتی نیست

به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد و تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم…

جمله‌ی “امسال هم با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش گذشت…” جزو چیز هایی هست که برام نچسبه!
اما متاسفانه باید برای سال نود و چهار ازش استفاده کنم:
سال گذشته پر بود از اتفاق های خوبی که تا همیشه ازشون یاد خواهم کرد و ایضا بدی‌ای داشت که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت…

امیدوارم نود و پنج حسابی رقصیدن بلد باشه که امسال کلی ساز دارم براش بزنم

یاد من باشد فردا دم صبح، جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه‌ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت، بزدایم دیگر تار کدورت از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد…

فریدون مشیری