شب‌نوشته های دلتنگی

بعضی شبا که فکر ها به سراغم میان و نمیزارن از فرط خستگی خوابم ببره، یادم به گذشته های نه چندان دوری میفته که فکر ها به سراغم میومدن و نمیذاشتن از فرط خستگی به خواب برم، بلند میشدم، پشت میز کامپیوتر اتاقم مینشستم و مینوشتم…
شاید از اون موقع ها ادبیات نوشتنم بهتر شده باشه (شاید) اما خودم کاملا یقین دارم که اون موقع ها بهتر مینوشتم؛ بهتر میتونستم بنویسم درواقع!
در عین حال (تکرار میکنم) هیچ وقت انشای خوبی نداشتم و هیچ ادعایی (در هیچ زمینه‌ای در وهله‌ی اول) توو نوشتن ندارم؛ صرفا مینویسم که گفته باشم!
آخه همونطور که قبلا گفتم: من از نسلی هستم که مهم ترین حرف های زندگیشو نگفت؛ تایپ کرد!

یک ماه هست داره کم کم از غمی که برای چهار ماه همه‌ی ابعاد زندگیمو فرا گرفته بود و اجازه نمیداد هیچ حرکتی بکنم کاسته میشه… با اینکه هیچوقت فراموشم نخواهد شد
بعد از مدت ها داشتم بلند میشدم که یکدفعه یک بی تدبیری پشت پام کرد و زمین خوردم! تا چهار ماه نمیتونستم تکون بخورم. ناراحتی‌ای که بر من مستولی گشته بود خیلی قوی تر از روحیه‌ی تازه به تازگی رسیده‌ی من بود!
تا حالا هیچکس به این نزدیکی رو از دست نداده بودم: داییم، منا، حج ۹۴… یک سوم زندگیم باهاش بود… مثل یه کوه بلند، مثل یه خواب کوتاه، یه مرد بود، یه مرد…
یک ماهی که باهم زندگی کردیم از بهترین روز ها و شب های عمرم بود؛ حیف که دیگه هیچوقت به اون شکل تکرار نشد و هیچوقت فرصت نشد همین یه جمله رو باهاش در میون بزارم!
با اطمینان میتونم بگم قسمت قابل توجهی از شخصیتم رو از اون برداشت کردم. حمل بر خودستایی نباشه، اگه معرفتی دارم اون یادم داد…

بعضی شبا که فکر ها به سراغم میان و نمیزارن از فرط خستگی خوابم ببره، یادم به خاطره های نه چندان دوری میفته که باهم ساختیم؛ اینطوری فرصت خواب ازم گرفته میشه و دلتنگ میشم!
هر شب تجاوز به یک خاطره … از هم دریده شدن یکسره