آنچه گذشت…

هیچ وقت زمانی که زیاد حرف برای نوشتن داشتم نمیدونستم چطوری و از کجا باید شروع کنم!؟
پی بردن به این مسئله درست از زمانی که ابتدایی، راهنمایی بودم شروع شد؛ وقتی که ازمون میخواستن با یک موضوع واحد انشا بنویسیم…
از همون موقع هم فهمیدم که انشای خوبی ندارم اما همچنان نمیدونم چرا نوشتن رو دوست دارم و تلقینا یا واقعا با این کار توو اوج هر حسی آرامش میگیرم!

وقتی پست های قدیمی وبلاگمم رو میخونم یا پست های وبلاگ قدیمی ام رو، بدون استثنا به این مسئله فکر میکنم که چه راحت از همه‌ی ابعاد زندگیم مینوشتم!
اما حالا بیش از یک سال هست که ننوشتم… و خیلی چیز ها شد که پیش خودم گفتم باشه از همشون یکجا نتیجه‌گیری میکنم و درباره‌اشون مینویسم و اینطوری انتقامم رو از همه‌چی میگیرم…
ولی این ننوشتن نه تنها باعث نشد همه‌ی حرف هام رو یکجا بتونم بزنم بلکه با اتفاقی که دو ماه پیش همچین روزی، چند ساعت قبل افتاد باعث تغییر کلی نگرشم به همه‌چی، به همه‌چی شد و تمام تئوری هام رو درباره‌ی هرچی زندگیه تغییر داد!

نمیخوام تعریف کنم چه اتفاقی بود که اینطوری روی دید من موثر واقع شد؛ (همون اتفاقی که هیچکس به جز خودمون سیزده نفری که در بطن ماجرا بودیم درکش نکرد!) فقط خواستم من باب ثبت احوال درباره‌اش بنویسم و بعد بشینم و امیدوار باشم که کاش فقط یه کابوس بوده و وقتی بیدار میشم همه‌اش رو از یادم بردم و تنها احساس خوبی که از تصمیم های جدیدم دارم رو به خاطر داشته باشم. یا حداقل پایانی بهتر از چیزی که همه متصورش هستیم انتظارمون رو بکشه…
قبلا هم این تصور رو تمرین کردم که دو سال از زندگیم رو خواب فرض کنم و چشم هام رو ببندم و پشت به همه‌چی راه جدیدی رو انتخاب کنم…

از ریاضی خوشم نمیاد اما مثالی که میزنم چیزی هست که واقعا درباره‌ی زندگی فکر میکنم؛ من فکر میکنم زندگی مثل یه پاره خط به طول سال های زندگی هر انسانه که هر اتفاق یه نقطه وسط اون پاره خطه و حتما نقطه‌ی بعدی‌ای در کار هست که اون پاره خط اصلی نقطه‌ی قبل رو به نقطه‌ی بعد وصل میکنه؛ منتها تا وقتی به آخرین نقطه‌ی مربوطه نرسی نمیتونی حدس بزنی چرا و چطوری شد که نقطه های قبلی رسم شدن…!؟

بار ها پیش اومده با خودم فکر کردم اگر برگردم عقب، ده، هفت یا سه سال پیش، باز هم همین راه هایی که تا حالا انتخاب کردم رو انتخاب میکنم؟!
و چیزی طول نکشیده که با خودم به این نتیجه میرسم معلومه که آره! اما با این تبصره که بعضی کار ها رو توو همون راه ها انجام نمیدم…
بعضی وقتا توو زندگی فرصت جبران هست. میشه کاملا به عقب برگشت و راه های نرفته رو رفت و اشتباه های گذشته رو تکرار نکرد.
اما توو همین فرصت های جبران اگه اشتباه ها تکرار بشن، قطعا دیگه اشتباه نیستن، انتخابن! و وقتی کسی چیزی رو انتخاب میکنه نمیتونه به انتخاب خودش معترض باشه…

هروقت تصمیم به نوشتن برای اولین پست بعد از این مدت طولانی میگرفتم، تا دستم رو روی دکمه های کیبورد میذاشتم انگار هرچیزی که توو ذهنم بود از گوش هام بیرون میزد و فرار میکرد!
اما فکر اینکه اگه بیشتر از این طول بکشه دیگه ارزشی برای نوشتن نداره نذاشت که از احساسات امروزم بگذرم و فکر هام رو، فکر هایی که چهارده ماه توو ذهنم رژه میرفتن رو ننویسم؛ هرچند به ازای هر کلمه‌ی این چند خط یه پست کامل حرف داشتم اما فکر میکنم همین ها برای خالی کردن ذهنم ازشون کافی باشن…