تغییر

فارغ از حال و احوال این روز ها و دیروز ها و کارکرد ها و کارنکرد ها
از پوچى ها و هیچى ها و درد هاى سر و درد هاى دوستى ها

خیلى وقت هست میخوام بنویسم فرصت نبود
بهونه ى همیشگى…
البته بیشتر یه زمان میخواستم که تقریبا، تقریبا اوضاع بر وفق تر بشه تا بتونم حرفامو عمده بزنم
و خب دو ماه طول کشید…

نمیدونم از کجا شروع کنم
بار ها قبل از خواب پیشامد ها رو مرور میکردم و تا موضوعى باب ذکر و تذکر و نه صرفا ثبت احوال پیدا میکردم، گوشه اى از ذهنم یادداشت میکردم تا زمان موعود که فرا رسید قسمتى از نوشته ام باشه
اما خب حالا تنها چیزى که یادم میاد مسئله ى تغییره

هیچکس نیست که بتونه ادعا کنه از یه زمان مشخص تا به حال هیچ تغییرى نداشته
عمدا یا سهوا این موضوع پیش اومده براش و خود من هم چند بار راجع به تصمیم به تغییر هام و یا تغییر هایى که کردم حرف زدم

یه اسکرول به پایین تا حتى پارسال روى تایملاین فیسبوکم کاملا تغییرات این اواخرم رو نمایان میکنه!

تقریبا شدم همون که ذاتم هست!
آروم، سرم توو لاک خودم و روابط نزدیکم به ده رابطه هم نمیرسه
این چیزیه که من آرامش تعریفش میکنم

البته درسته تصور اینکه با آدما کارى نداشته باشى توقع داشته باشى اونا هم بات کارى نداشته باشن مثه این میمونه که با ببر کارى نداشته باشى و توقع داشته باشى اونم بات کارى نداشته باشه!

ولى خب، همه ى آدم ها شعور و معرفت دارن
فقط کمیتش توو اشخاص متفاوت فرق میکنه!

صفحات شخصى توو شبکه هاى اجتماعى جزئى از حریم شخصى افراده
پس با توجه به نکته ى دو خط بالاتر عدم اصرار براى ورود به صفحات شخصى افراد از راه هاى دزدکى نشانه ى شخصیت بالاى شماست
همانطور که رانندگیتان…

در همین رابطه، خیلى چیزا رو نمیدونین، پس قضاوت نکنین…!

مسئله ى بعد
شش هفت سال کار، فعالیت و حضور پرشور و مداوم! طبعا مسبب ایجاد اکانت هاى زیادى توو جاهاى مختلف میشه
از ماى اسپیس و یاهو ۳۶۰ هاى خدابیامرز بگیر تا همین لاین و اینایى که این روزا مده!
ولى بعد از مدتى میبینى بخواى و نخواى اسمت همه جا هست و تو موندى و یه عالمه اکانت که حتى یوزرنیم بعضیاشونو یادت نمیاد، چه برسه به پسوورداشون!

على ایوحال، در ادامه ى بحث تغییر منم یک سالى هست که دارم جمع و جور میکنم…

من پستى صد و خورده اى کامنتم رو، لایک هامو گرفتم
فالوئرامو جمع کردم
دیگه این قضایا برام اهمیتى نداره

پس
نپرسین چرا فلان جا ادد کردم جواب ندادى یا چرا پروفایلات بسته ان و از این قبیل سوالات…!

در آخر مِن باب ثبت احوال

مثل ماهى معلق از قلاب، زیر بار الاغ ها مردن
بر چلیب هاى تخت ها مصلوب، با خودت در اتاق ها مردن
زندگى از دروغ تا سوگند، خسته از زیر و روى رو در رو
زیر صورت هزار ها صورت، خسته از چهره هاى توو در توو
بى گناه از شکنجه ها زخمى، پشت هم اتهام ها خوردن
هق هق از درد و اَلکَن از گفتن، انتهاى کلام را خوردن…

پى نوشت:
تغییر ادبیات نوشتنم رو هم کمى بزارین به حساب تغییرات کلى اى که عرض کردم
اما قاطى پاتى نوشتنم حسابش جداست…