دنیای این روز های من

کم کم پاییز بار و بندیلشو جم کرده و همین امروزو فرداس که تموم بشه
و من نتونستم هیچ لذتى ببرم ازش
یلدا هم طبق معمول بدون هیچ تفاوتى با شباى دیگه میگذره…

زندگیم شده مثه سریال
امروز خودشو میبینم، فردا تکرارشو!

توو فکر یه منبع درآمدم
یه چیزى که امروزمو از فردام سوا کنه
انگیزه بم بده

از همه فاصله گرفتم
دورمو دیوار کشیدم و گارد گذاشتم نمیزارم کسى نزدیک بیاد!
میلى به آدماى جدید توو زندگیم ندارم و از همونایى هم که دست و پا شکسته میشناختم دور شدم

ناخواسته دارم تمرین میکنم از کسى توقعى نداشته باشم

دور از چشم کسایى که مستقیما میشناسنم بیشتر توییت میکنم و اینطورى نسبتا خالى میشم

یه وقتایى دلم برا کارایى که میکردم تنگ میشه
هر چند بعضیاشون برا اون موقع من عجیب غریب بودن
و الآن هر روز دیدن کارایى کسى که دقیقا شش سال پیش خودمه، بیشتر دلتنگ میکنتم…