معمولی

هیچ‌وقت بهترین دوست کسی نبودم؛ حتی بهترین دوست بهترین دوستام!

من از اون دسته آدمایی نیستم که موندگار میشن؛ میچسبن یه گوشه‌ی ذهن و کَنده نمیشن.

بامزه نیستم؛ یه جوری که از خنده دل و رودَتون بپیچه به هم و وقتی نیستم بگین جای فلانی خالی، اگه بود چقد خوش میگذشت…

اونقدا کتاب نخوندم، فیلم ندیدم، تجربه های جالب‌انگیزناک نداشتم که بشه باهام حرفای این مدلی زد.

کلمه های منحصر به خودم ندارم تا به واسطش یادم بیفتین. لحنم، قیافم، لباس پوشیدنم، حرفایی که میزنم، همه خیلی معمولین.

همیشه تنها بودم و عمق این تنهایی رو انقد دوست دارم که با هیچی عوضش نمیکنم؛ چون خودمو توش خیلی معمولی پیدا کردم!

من هیچ ایده‌ای ندارم برای نجات دادن دنیا!

خیال‌ پرداز خوبی نیستم.

همه چیو همونجوری میبینم که هست، و همه رو همونجوری میخوام که هستن.

کسی رو سوال پیچ نمیکنم؛ اصرار ندارم کسی، خودش، دنیای شخصیش، گذشته‌اش، حالش رو تمام و کمال برام توضیح بده. فک میکنم اگه لازم باشه چیزی رو بدونم، آدما خودشون میان و همونقد که لازمه بدونم برام میگن!

آره… من مدت‌ هاست هیچ اصراری ندارم به هیچی…

اصراری ندارم به برآورده شدنِ خواسته‌هام.

اصراری ندارم وقتی خیلی دلتنگشم، خیلی دلتنگم باشه؛ اگه خیلی دوسش دارم، خیلی دوسم داشته باشه.

اصراری ندارم به فهمیده شدن، درک شدن. برای اینکه یکی گوش باشه برا غصه هام.

اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن اطرافیام، به اثبات درستی عقایدی که خودمم مطمئن نیستم به درست بودنشون!

حتی اصراری ندارم به زنده بودن؛ به زنده موندن…!

من معمولیم و معمولی بودن اصلنم غمگین نیست به نظرم.

معمولی بودن، فقط خیلی معمولیه!

معمولی بودن شاید همون دلیلیه که باعث میشه بهترین دوست کسی نباشم؛ کسی که وقتی از هم پاشیده شدی بهش زنگ بزنی و بگی بیا جمعم کن!

شاید این معمولی بودنم خوب باشه برا بقیه… یه جوری که جای خالیم نه به چشمشون بیاد، نه بزاره هیچ دردی توو دلشون بپیچه…