صفحه‌ی بامدادی

چند سال پیش، وقتی تازه برای رسانه‌نگاری اپلای کرده بودم علیرغم درخواست سردبیر و تشویق دوستان تحریریه تا چند ماه دست به کیبورد نمی‌بردم و کارم فقط همرسانی نوشته‌های باقی بچه‌ها بود. این روند ادامه داشت تا یک ظهر جمعه، وقتی تنها صدای تیک‌تاک ساعت روی دیوار می‌اومد و هیچ کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداشتم، وقتی که بین خبرگزاری‌ها چرخ می‌زدم، یکهو با خودم گفتم «تا شروع نکنم، ادامه‌ای در کار نیست». دست به بازنویسی خبری بردم و شد آنچه شد.

امشب وقت خواب، حین فیدخوانی روتین به مطلبی روی وبلاگ شاهین کلانتری برخوردم، با عنوان «صفحات صبحگاهی». از تمرین برای برون‌ریزی ذهنی نوشته بود. کاری که سال‌های ۹۳ و ۹۴ پیش از خواب انجامش می‌دادم. اصلا همین عادت بود که همون سال من رو واداشت تا وبلاگم رو با شکل و شمایل جدیدش بالا بیارم و بخوام در مورد چیزهایی که دوستشون دارم حرف بزنم. اما خب امان از تنبلی…

وقتی همه‌ی فیدهای این هفته به صفر رسید، ماجرای «کین‌خواهی ایرج» شاهنامه رو گوش کردم، ۱۵ صفحه از «مدیریت خویشتن» مورگان رو خوندم، برای آخرین بار تلگرام رو چک کردم و با صوت بازخوانی گزارشی روبرو شدم که مدت‌ها بود سوژه‌اش ذهنم رو کنجکاو نگه داشته بود. گوش کردن به سی دقیقه گزارش صوتی همانا و پریدن خواب از سر، همانا!

به دکلمه‌های محمد مختاری و خسرو شکیبایی رو بردم و افاقه نکرد… همچنان که از این پهلو به اون پهلو می‌شدم به «صفحات صبحگاهی» فکر می‌کردم؛ به موضوعاتی که می‌تونم و می‌خواستم درباره‌شون حرف بزنم.

با اینکه دو روز تمام بود بابت یکجا نوشتن سه صفحه برای روزنامه و آماده کردن چکیده‌ای از ۲۱ مقاله برای یکی از واحدهای درسی دانشگاه مدام چشمم به صفحه‌ی لپ‌تاپ بود و داشت از حدقه بیرون می‌زد، حوالی سه صبح از بستر بیرون زدم و پشت میز و لپ‌تاپ نشستم تا این خزعبلات رو به عنوان صفحه‌ی صبحگاهی ششم آذر بنویسم.